.WFeedTitle {font-family:tahoma;font-size:8pt;color:#003399;text-decoration:none;font-weight:600;} .WFeedTitle:hover {color:#ff4400;} .WFeed {font-family:tahoma;font-size:9pt;color:#003399;text-decoration:none;} .WFeed:hover {color:#ff4400;} من دختر من همسر من مادر
شرحی ندارد این زندگی ماست
سلام


روز آخر 35 سالگیم است از فردا من 36 ساله ام!


خدا نگهدار .همیشه شاد باشید .همیشه خوشبخت.همواره در آرامش آسایش و سلامتی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم شهریور 1390ساعت 11:8  توسط مامان گلپونه | 

 سلام

 

امروز وقت حرف زدن با دوستم دست زدم به استخوان فکم .بعد فکر کردم جمجمه من چه شکلیه؟وقتی بمیرم چه شکلی میشم؟

فکر مرگ آدم رو مور مور میکنه.دراز کشیدن توی خاک.جای به اون تنگی.همیشه دلم میخواسته سوزونده بشم.این یه روش بهداشتیه.تازه دیگه رو زمینم جا اشغال نمیکنم.خاکسترم هم اگه ته کوره موند مشکلی نیست.چند روز قبل وقتی داشتم میگفتم اینجوری فشار قبر هم ندارم همکارم میگفت برعکس میگن فشار خاک از همه جا کمتره!واقعا میترسم.

 

در مورد آهنگ یکشنبه غمگین چیزی شنیدین؟دیروز به سرم  زد دانلودش کنم.البته نمیدونم این آهنگ فیلم آهنگ اصلی هست یا نه؟به هر حال آهنگ رو گرفتم و گوش دادم به نظرم اصلا غمگین نیومد یه جورایی هم شاد بود خوب من معنی ترانه رو نمیدونستم و همینجور سرسری خوندم که در مورد کسیه که از اون دنیا برای محبوبه اش پیغام میفرسته که بره پهلوش!آهنگ رو ریختم روی موبایلم و امروز گوش دادم مخصوصا با هدفون که تمرکزم بیشتر بشه و...خوب الان ته دهنم یه مزه ای میده.خوب این چه کاری بود؟

 

اول صبحی بسه این حرف های ترسناک !حالا باز امروز باز در موردش سرچ میکنم اگه به نتیجه ای رسیدم براتون مینویسم!

 

موضوع ترسناک دیگه:فیلم کینه رو دیدین؟و حلقه رو؟راستی آدم چرا دلش میخواد خودشو بترسونه؟

مجرد که بودم هر دو تا فیلم رو دیدم البته پشت سر داداشم قایم شده بودم و سرک میکشیدم و هر وقت لازم بود چشمام رو میبستم و از داداشم میپرسیدم چی شد؟. اونم از لای انگتاش فیلم رو نگاه میکرد و برامون گزارش میداد.

اون وقتا فکر میکردم چون شبه جو گیر شدم ومیترسم.اما چند وقت پیش که فیلم رو روز دیدم و اتفاقا توی خونه تنها بودم باز هم ترسیدم!حالا شاید حالم گذاشت دوباره نگاه کردم.فیلم دیگه ای که میگن ترسناکه سریال های سوپر نچراله(درست نوشتم؟)یه بار که یکی از کانال ها گذاشته بود و داشتم میدیدم.بعد زلزله شد .اول که خوابیده بودم روی زمین و تکان ها رو حس کردم گفتم دوباره سرگیجه من شروع شد.وقتی هم شیشه ها شروع کردن به لرزیدن اونقدر تو فیلم غرق بودم که تکون نخوردم.تا اینکه شوهرم از خواب پرید و سر جاش وایستاد و گفت:زلزله!اینجا بود که غریزه مادری من بیدار شد!و پسرم را بغل زدم .زلزله تموم شده بود و شوهرم با خنده از من میپرسید حالا با این وضع کجا داری میری؟راستی داشتم کجا میرفتم؟اونم با لباس خواب؟بلند شدم لباس مناسب پوشیدم و به مامان و خاله ام زنگ زدم و احوال پرسیدم و...

حالا شما فیلم های ترسناک رو دوست دارین؟

 

(چقدر حرف زدم.امروز فرصت داشتم ومتنمو بین روز تایپ کردم هر چند به این کار اعتقادی ندارم چون میترسم خودم رو سانسور کنم.)

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مرداد 1390ساعت 12:57  توسط مامان گلپونه | 
سلام


دیشب برنامه شب قدرمان در کنار پسر:

فیلم ملک سلیمان نبی را با هم میبینیم.یه قسمت هست که باد کشتی حضرت سلیمان رو بلند میکنه و به اورشلیم میرسونه.سعی میکنم پسر رو تحت تاثیر قرار بدم:پسرم نگاه کن حضرت سلیمان رو.پسر:مامان چرا اینا شنل دارن مگه اینا بتمن هستن؟!!!

تازه بعد از فیلم میاد نقاشی اش رو نشون من میده :مامانی این کشتی همون حضرته!اینا هم لاک پشتای نینجا هستن!!!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت 13:6  توسط مامان گلپونه | 
سلام


میخوام براش کتاب بخرم.زنگ میزنم خونه:پسر جان میخوام برات کتاب بخرم در مورد چی باشه؟

پسر:در مورد کبد و کلیه!

مامان:حالا کبد چی هست؟

پسر:همون که پشت کمرمه!

دوباره پسر:یه کتاب هم بخر در مورد اینکه مارها چه جوری آدما رو نیش میزنن!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390ساعت 12:22  توسط مامان گلپونه | 
سلام


داشتم آرشیوم را میخواندم آن روزها چقدر پر حرف تر بودم.الان خیلی پخته تر شده ام.آرامتر.منطقی تر.یادم می آید اول ازدواج چه بر سر شوهرم می آوردم و به بچگی خودم میخندم.هر چند هنوز رگه هایی از آن بچگی در من هست.


سحر بیدار شدن هم شده معضلی.وقتی ساعت زنگ میزند را میفتم طرف آشپزخانه.مدام سر راهم به در و دیوار میخورم.معمولا برای سحر غذاهای من درآوردی درست میکنم مثلا ذرت شیرین با مرغ رو قاطی میکنم آویشن و پنیر پیتزا قاطیش میکنم و میگذارم گرم شود.تا آن موقع هندوانه میخورم خرما و هر چیز دیگر که دم دستم باشد.بعد از سحری هم چایی دم میکنم و معمولا نصفش را هم آب سرد میریزم تا زودتر بخورمش!


نمیدانم مردها واقعا حافظه ندارند یا به نفعشان هست.شوهر من که همیشه همه چیز را فراموش میکند.مثلا:حدود چند ماه پیش سر موضوعی کاملا بی ربط و وقتی داشت از خانه بیرون میرفت در مورد یکی از ارباب رجوع هایش گفت که دختری زیبا و جوان است و هر روز به او سر میزند و او از سر خودش بازش کرده تا وابستگی پیش نیاید.تمام مدت که حرف میزد سرش پایین بود و به صورت من نگاه نمیکرد .تا مدت ها روی دلم بود اما هر بار خواستم در مورد آن دختر ازش سوال کنم نتوانستم با خودم گفتم یا دعوایمان میشود یا اینکه دروغ میگوید خوب چه فایده که خلق خودم را تنگ کنم؟چند روز قبل به موضوع اشاره ای کردم اما گفت:من کی این حرف را زدم.؟توهم فانتزی داری؟


پسرم دو روز است که رفته خانه مامانم و برنمیگردد.خوب استراحتی کرده ام و پدرش هم به شیوه خودش دلی  از عزا در آورده.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390ساعت 13:36  توسط مامان گلپونه | 
وقتی سرم شلوغه یه نسخه از روزنامه دوچرخه رو میدم دستش تا سرش گرم بشه.دیروز عصر با هیجان به طرفم میدوه:مامان علامت بتمن.در مورد آخرین هنرپیشه انتخاب شده برای نقش بتمن نوشته بود.خواست که نوشته رو براش بخونم.تموم که شد عروسک بتمنش رو داد دست منو گفت برای این هم توضیح بده!


بعد از افطار رفتم نماز.شوهرم پسر رو صدا میزنه که بیا سفره رو جمع کنیم غر غر میکنه:باز این مامان کجا رفت؟


گفتم که من سر کار برای نیم ساعت راه میرم.خوب چند روز اول با کفش پاشنه بلند این کار رو انجام میدادم.بعد برای چند روز هم صندل.خوب مسیر من جوری هست که باید یه مسیر 10 متری رو هی برم و برگردم.این تغییر جهت ناگهانی ظاهرا روی زانوم اثر گذاشته.یا شاید هم نرمش های زانو به هر حال شب ها  درد دارم و دو زانو هم نمیتوانم بشینم.


مامانم زنگ زد.فعلا.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390ساعت 13:34  توسط مامان گلپونه | 
پسرم توی بغلم است .نمیتوانم جلوی اشک هایم را بگیرم از تکان خوردن بدنم میفهمد.میگوید مامان هپی باش سد نباش و با دست هایش لب هایم را بالا میکشد.هنوز هم دوستم دارد هر چند مثل روزهای اول تنها عشقش نیستم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مرداد 1390ساعت 13:57  توسط مامان گلپونه | 
سلام


همیشه با خودم میگفتم دلم میخواد برم دانشگاه.دلم میخواست دوباره مجرد باشم.دلم میخواست دوباره برمیگشتم تهران.دلم میخواست برمیگشتم سرچشمه و...

دیروز شوهرم پسرم را بغل کرده بود و خوابیده بودند.نگاهشان کردم.این همان بود که میخواستم .من فقط احتیاج به چند روز استراحت داشتم.همین.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت 12:40  توسط مامان گلپونه | 
دیشب داشتم برایش میگفتم که خوردن سس ملیونز بد است و برایش پسر همکارم را مثال میزدم که چاق شده.کمی فکر کرد پرسید مامانش هنوز دوستش دارد؟

دلم آتش گرفت برای دل پاکی که من معیارش هستم و چه مادر بدی هم هستم.


وسواس شدیدا آزارم میدهد.شاوره تاثیری ندارد باید دوباره بروم پهلوی دکتر دیگری دنبال درمان دارووی.حتی اگر به قیمت سلامتیم باشد.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مرداد 1390ساعت 13:35  توسط مامان گلپونه | 
سلام


امروز توی تاکسی داشتم به کارم فکر میکردم به درس خواندن به رشته ام.

سال 76 کارآموز معدنی بودم(مس سرچشمه)ان روزها خیلی با الان فرق میکردم سرشار از اعتماد به نفس بودم و شادی همیشه توی چشمهایم بود فکر کنم همان سال بود که برای اولین بار غم به چشمانم آمد.

توی گروه پرسرو صدایمان ما دو تا دختر بودیم و حدود 30تا پسر از دانشگاههای مختلف اما عمده شان امیر کبیری بودند و دانشگاه تهران.همانجا دردی شروع شد که نمیتوانستم گفت.یعنی غرورم اجازه نمیداد به آن همه نشانه اعتنا کنم یا جوابی بدهم.


خانه مان خیابان اقاقیا بود هر کس مجتمع مس بوده میداند که شهرک مس باصفاست.خانه هایش ویلایی.خیابان اقاقیا مخصوص مجردها بود.یادم هست ساعت شش سرویس میامد دنبلامان و من یک دست لیوان چایی یک دست نان وپنیر تا سر خیابان میرفتم.دو بار اتوبوس عوض میکردیم اول کارخانه پیاده میشدیم و بعد به طرف معدن میرفتیم.همه چیز عالی بود بهترین حس زندگیم را داشتم چیزی که دیگر تکرار نشد.

آن روزها سر نترسی داشتم بارها مینی بوسی را میدیم که چپ شده بود اما این ها برای من نبود.مرگ برای دیگران بود.اما این روزها حتی توی تاکسی از جان خودم میترسم.


مدت ها به دنبالش گشتم اما هیچ جا اثری از خود نگذاشته حتی در دنیای مجازی.خواب دیده ام که روزی در آینده وقتی که هردو مویمان سپید شده دوباره میینمش.


+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مرداد 1390ساعت 13:43  توسط مامان گلپونه |